تبليغاتX
افکار پراکنده سپیده

آقای رئیس جمهور مردمی...!

خسته ام کردید با استراتژی مهدکودکیتان!... در آن علم و صنعت خراب شده هم حتی دوره های اصول مذاکره و شیوه ارائه مطالب کم نداشتیم!...چه شد که شما اصول سخنوری ندانسته، رئیس جمهور ما شدید با این پیشینه فرهنگی و تاریخی و علمی؟!...به خاطر خدا بیخیال دور دوم شوید آقای رئیس جمهور، چون اگر کاندیدا شوید این مردم مستضعف عاطفی شهیدپرور شما را انتخاب کرده و بر سر دستها می نشانندتان!...فقط در مهدکودکها و کلاس های دبستان یک کار یا حرف را به موجب تشویق چندبار تکرار می کردیم، شما که دانشگاه رفته اید چرا؟! 'گیر دادید به هولوکاست ، عده ای تایید کردند، عده ای خشمگین شدند، عده ای به خاطر این هوش و ذکاوتتان تحسینتان کردند، چرا همه جا تکرار می کنید؟ که خودتان و ملت را اینقدر تحقیر شده ببینید؟ و اشک در چشمان کنجکاوتان حلقه بزند؟ که کجا رفتید بچه ها ، خیلی بدید!...خسته ام محمود جان، این همه بر سر زبانها بودن و هرروز تیتر اخبار بودن را بیش از این طاقت ندارم!...نامه بهمن قبادی را خواندی در اعتراض به بازداشت رکسانا صابری؟...مگر در تقبیح نژادپرستی حرف نمیزدی؟ پس چرا جلوی فعالیت NGO های آموزشی کودکان افغان را میگیری؟...از اقتصاد چه میدانی یا مشاورانت حتی؟ خبر از نرخ بیکاری داری آیا؟... کاری کردی که در ایران ماندن حماقت است، کسانی که به هر دلیلی هنوز اینجا مانده اند احمق محسوب میشوند!....محمود جان تمومش کن، منم مثل خودت خستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:28  توسط سپیده   | 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری        صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

دوست نداشتن ساده ترین مفهوم است، ندیدن فعل غالب این روزهایم. بی حوصلگی پیچک شده بالا میرود چند نفسی بیشتر نمانده تا گلویم را بگیرد و راحت کند این تن را. این سیاهی بی انتها رهایم نمی کند، لبریز شده ام از نفرت، بیش و پیش از همه خودم را نمی خواهم....خسته ام از تلاش مزبوحانه هر روزه. خسته ام از کتابها، داستانهای غیر واقعی. روگردانم از حقیقت که روز به روز عریان تر میشود. از آدمها، عطر تن ها، طعم بوسه ها، گرمی آغوشها، دستها، پاها، صداها،لبخندها، اشک ها، نگاه ها، زشت ها، زیباها، رنگ ها،...گریزانم و منزجر!...کاش آمدن و رفتن به اختیار خودمان بود، آمدنمان نبود، رفتن که باید اختیاری باشد!...بس است هرچه در مسیر کمال پیش رفتیم و کامل شدیم، من بیش از این تکاملی نیستم، میخواهم گم شوم، میخواهم در میان این جماعت گم شوم، با آنها بروم و اجازه دهم که وزوزها و فریادهاشان توان اندیشیدن را از من بگیرد و بیش از این دیوانه ام کند تا همگان بفهمند و بدانند که نمی توانم و رهایم کنند. من دروغ می گویم، من خیال می بافم، من نمی فهمم، من نمیدانم، من زیبا نیستم، من می ترسم، من نمی خواهم، من مهربان نیستم، من دوست داشتنی نیستم، من تحلیل کردن نمی توانم، من قوی نیستم...من...من...من... من تمامم.میخواهم بروم.

...

جستن
یافتن
و ان گاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارویی پی افکندن...

پ.ن. آ. پیشترها دوستی تشخیص داده بود دروغ می گویم، ...راست می گفت به گمانم.

پ.ن. ب. جدیدا بسیار حواله میدهم به تخمم، اگر اینجا را میخوانید و مطالب خسته و دلزدتان می کند، نخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 10:59  توسط سپیده   | 

کاش من هم یکم از این کاریزمای جومونگ داشتم!...کاریزماش با کاریزمای محمد ده و نه إ !...بعد از مدتها که سریال جومونگ میدیدن ملت امشب نشستم که ببینم قضیه چیه که اینقدر طرفدار داره!... دیدم بعللللللللللللله خود خودشه! قهرمان اسطوره ای، منجی، پهلوان، سوار بر اسب سفید!... عاشق پرستشیم کلا، یکی پیدا شه که شاخ باشه و ما فنش بشیم و مثل شاه سلطان حسین زیر عباش پنهان شیم! یکی بفهمه ما دنباله روش بشیم، یکی حرف بزنه و تصمیم بگیره ما پیروش بشیم!...، عادت کردیم به زندگی گله ای، یکی بدوإ ما هم به دنبالش، یکی نظریه بده ما بشینیم  بگیم احسنت، احسنت! ... جامعه مصرفی! یکی بخونه ما بلند بلند تکرار کنیم! این چه حرکتی بود تو مدرسه آخه؟ چرا یکی پشت میکروفون بخونه، ما تکرار کنیم ، خوب همه با هم میخوندیم دیگه! ....

بی ربط. خوب به قول کلاه قرمزی "صفا، صمیمیت"!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:19  توسط سپیده   | 

مغزت داره میترکه از تحلیل سیستمهای هوشمند تجارت و مدل های اندازه گیری بلوغ سازمانها و اس پی اس اس و آنالیز واریانس و ریلایبیلیتی و ولیدیتی و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگه و قریب به یک هفته ست که در بند منزل پای لپ تاپی...... یه مهربون پیدا میشه، میبرتت هواخوری، بارون اومده، هوای تمیز، شهر قشنگ، موزیک خوب، و یه قهوه عالی که اینقدر می چسبه که به قول معروف گوشت میشه، میره به تنت!... و تو به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگری..............راضیم، شکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 23:22  توسط سپیده   | 

یافتم،یافتم،...

آن حس زیبای دوست داشتنی که می گفتی حیف است، که می گفتی قدرشناسی میخواهد، که می گفت متمایز میکردش از دیگران، که می گفت سال ها پیش دیگرانی را که به تحقیر مشغول بودند رها میکرد و در دنیای خود زندگی میکرد، که خنده اش در ذهنش ماندگار شده بود، که رها میکرد دغدغه های خواستن را و از دور لذتش را میبرد، که گاهی ابراز میشد و در میان هیاهوی برتری جویی محو، که خسته اش کرده،.................

آن حس، دوست داشتن بی حد آدمها بود،.... حرمت گذاشتن به بودن ،...

باورش سخت بود، پس انکارش را برگزیدند، ندیدنش را، نخواستنش را، آزارش را، تحقیرش را،...

هنوز به نظاره نشسته، و میخواهد بداند اینان به کجا شتابانند اینچنین... بیش از این دوستتان نخواهد داشت، باورش کنید!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:51  توسط سپیده   | 

فیلم the reader رو دیدم و بسیار دوستش داشتم، چقدر شخصیت هانا تو این فیلم قابل ستایش بود و چقدر عمیق بود این فیلم!... خیلی لذت بردم، و حس خوبی دارم از دیدنش! حالا باید بشینم و بهش فکر کنم!به شخصیت هانا! به دادگاه!به کتابها!........

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 17:43  توسط سپیده   | 

خیلی قبل ترها نوشته بودمش به یک دوست!

ما تفاوتهای زیادی با هم داریم! من آدم ادبیاتم و تو آدم سینما! من معتقدم به اصالت کلمه و تو به اصالت صحنه! من آدمها رو مثل کتابها میخوام، با جزئیات و حواشیشون، ساده از کنارشون عبور نمی کنم تا شیره جانشون رو حس نکنم! اما تو آدمها رو در یک برداشت کلی میبینی و عبور میکنی! برای همین به قول سیمین دانشور "من نادیده بگذاشتم، اما از دیده هایم دیده دارم!"  تو نادیده نگذاشتی اما از دیده هات هم دیده نداری!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 10:37  توسط سپیده   | 

عزیز دل چرا بازی میکنی تو که قواعد بازی نمیدانی؟ تا کجا بازی را بی قاعده و قانون و از بیراهه پیش میبری؟ به جان عزیزت قسم که بازنده ای، من خودم قاعده نمیدانم اما زیاد بازنده بودم، برنده هم گاهی، برنده و بازنده و بازی هم کم ندیدم، بازی های تو را هم همه را دیدم، ...دیگر تبدیل شده به مسخره بازی، من که سرگرم هم نمیشوم حتی! افسوس میخورم به حال بازیچه ها، عروسک های شاد! افسوس میخورم به حال تو که مدتهاست بازی را باخته ای و باختت را انکار میکنی!نازنین، آدمها نیاز دارند به تجدید قوا، تو که خود بهتر میدانی، تو خالی شده ای و مدتهاست که در حاشیه بازی میکنی اما باور نداری، این خلق بیشمار راههای درکت را بسته! ای کاش میتوانستم!نشانت دهم که خورشیدت کجاست تا باورم کنی!... ذره ذره ذره محو شدی، تا تمام شدنت را دیدم، دیگرانی را میبینم که خوب بازی میکنند، پرهیجان و پرمعما، بازیهایشان را دوست دارم، و تو را میگذارم با سرگرمیهای کودکانه ات... نخواستنت را به رخم کشیدم و باورش کردم، میروم برای بازی آماده شوم، به قول دوستی باید بخوانم و ببینم و گوش کنم که بهتر بازی کنم، می سپارمت به عروسک ها!دیگر سرگرمت نمیشوم! گذشتم از تو به خیره سری!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 23:37  توسط سپیده   | 
گاهی شک میکنم به چیزی که هستم، گاهی فرار می کنم از آدمها، گاهی پناه میبرم به آدمها!

تنهایی خودم رو دوست دارم، بهم فرصت فکر کردن میده، اما گاهی یهو این تنهایی زیر دلم میزنه، میرم سراغ ارتباط، این ارتباطات خستم میکنه، خالیم میکنه و ذهنم رو درگیر...!

هروقت با دوستی حرف میزنم، چت میکنم، کامنتی میدم به کسی، بعدش منفیم و خسته، به تک تک کلماتی که گفتم فکر می کنم و به این می اندیشم که آیا واقعا به چیزهایی که گفتم و شنیدم معتقد بودم؟!

گاهی به این فکر می کنم که چه اهمیتی داره، اگه آدمی رو رنجونده باشم به خودم این اطمینان رو میدم که اون آدم برای من آدم مهمی نبوده و اگه از زندگیم حذف بشه هم اشکالی نداره، پس بذار برنجه...!

قدیم ترها شیفته آدمهای پرادعا و پر های و هو بودم، اما حالا آدمهای ساکت و دانا رو ترجیح میدم!

خیلی فکر میکنم و این سالهای سگی یوسا و پازل هزار تکه و انزوای خودخواسته آنقدر مرا احاطه کرده که برای بیرون آمدن زمان میخواهم و یاری گو اینکه زود است برای بیرون آمدن!

باشد که قدر تنهاییم را بدانم!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 12:17  توسط سپیده   | 
تهران-ایران-29 اسفند 1387

شوش-میدان هرندی

قهوه خانه میبینی هنوز، استکان کمر باریک و نعلبکی، چایی قندپهلو، دود، فضای مردانه! هنوز بوی شیر داغ میاد که دلت رو بهم میزنه! موتوری نگه میداره و میخواد که بپری بالا و حال کنی! دکه های کثیف، زنان فروشنده، مردان حریص، بچه های ژولیده و پریشان، زنان خسته، دختران انتظار! از مجسمه گل لاله وسط پارک بوی شاش میزنه توی دماغت، انگار این سمبل شهادت شبها پناه خیابان خوابها هم هست!خانه های غبار گرفته!فضای غمباد گرفته! کودکان هراسان! مردان پرسان!خورشید پریده رنگ، چمن های زردرنگ، مردمان فراموش شده!... اینجا ایران است، ایران ما!

دخترک 20 ساله بوده، در جستجوی شادی، امید، آرزو، خوشبختی، عشق، زیبایی، از زندان خانه گریخت، پسرها 19 ساله بودند-برادرهاش- ماهی سیاه کوچولو رو پیدا کردند، گردنش را بریدند، به جرم زندگی!... اینجا ایران است، ایران ما!

وبلاگ مینوشت برای بودن، برای احساس بودن، برای دیده شدن، برای صدایی بودن میان اشکال! پسرک 28 ساله بود، پر از زندگی! به بند کشیده شد، خالی شد از زندگی و مرد!... اینجا ایران است،ایران ما!

8 سال رئیس جمهور این مملکت بود، ... خواستند که دوباره بیاید، آمد نه با قدرت، جوانان شادی کردند، دلها قدری تپید، رفت پیش از آنکه باید! سیاستمدار ترسو شاید!... اینجا ایران است ایران ما!

سال 87 را در حالی تموم میکنم که پرم از ناخوبی، پر از ترس، پر از پلشتی، پر از ...! امسال تقویم نخریدم، امسال بوی عید را حس نکردم، امسال در خیابانها نگشتم و از شادی مردم لذت نبردم، ... ، سال 87 سال دروغ بود، سالی که همه را باور کردم، سال 88 سال دوست نداشتن است برایم، سال تغییر، سال خودخواهی، سال فراموشی، سال شناخت، سال وداع، سال حقیقت، سال بی وطنی،سال من بی ما، سال وجود داشتن، سال نامهربان بودن، سال بی وفایی، سال فردیت، سال شناخت، سال پذیرش، ...

سال نو مبارک!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:15  توسط سپیده   |